X بستن

بي حجاب ترين زني که تاحالا ديديد اونم در تهران واي!!

تا مي توانيد شهوت راني و بدحجابي کنيد / عکس

عکس زیباترین دختر سال ایران در سال ۹۵

حرکت بى شــرمانه دختر ایرانی در دبیرستـان دخترانه / عکس

عکس جنجالی و لو رفته از سرویس مدرسه دختران

 

 

سایت رمان خانه رمان جدید رمان پرطرفدار ۲۰۱۷ ۹۶

دانلود رمان گل عشق من و تو
goleeshghemanoto romankhane.ir  سایت رمان خانه رمان جدید رمان پرطرفدار 2017 96نویسنده: شیوا اسفندی
خلاصه ای از داستان رمان:
داستان رمان در مورد زندگیه ساناز, دختری از سطح متوسط اجتماع که خانوادش مصرن که با آرشام تک پسر خانواده ارجمند ازدواج کنه. پسر به اصراره خانواده که میگن تو مشکل روانی داری و پولمون اینارو کور کرده عیباتو نمیبینن و دختر که خانوادش می گن دیگه همچین موقعیتی تو خوابتم نمیبینی چه برسه واقعیت!!!…
قسمتی از متن رمان:
در گرما گرم باد و تب خورشید رسیدم…
رسیدم به جایی که همیشه مامن مناسبی برام بوده، وارد کوچه کوچیکی شدم که میشد راهی برای رسیدن به امامزاده…
تو کوچه پیرمرد و پیرزنی بودن که همیشه چیزی برای فروش داشتن و ایندفعه بوی نون شیرمالی که درست کرده بودن همه جا رو پر کرده بود. رفتم سمتشون و هزار تومن بدون اینکه چیزی ازشون بخرم مثل همیشه بهشون دادم و دعای خیر اونا رو برای خودم خریدم، اگه داشتم بیشتر می دادم.
رفتم داخل و چادری از روی میله ها ورداشتم و انداختم سرم، آنقدر ذهنم مشغول بود که یادم رفت از خونه چادرمو بردارم اما خوب قبلشم دانشگاه بودم نمی شد زیادی کیفمو پر کنم. رفتم داخل و خودمو دلمو سپردم به گوشه ای از این جای الهی.
وقتی اومدم بیرون خالیه خالی شدم، واقعا احساس سبکی می کردم، امروز بعد از چند روز سید برگشته بود. سید کسی بود که همیشه برامون استخاره می گرفت و باید بگم که استخاره هاش رد خور نداشت. واسه اینکه من جواب مثبت بدم, خوب اومد… یعنی بگم بله؟
خدایا نمی خوام نه نمی خوام یعنی تو می گی من خوشبخت میشم؟ اما من حس خوبی به این پسر ندارم، وقتی داشتیم حرف میزدیم وقتی تحت فشار گذاشتمش داشت کنترل خودشو از دست میداد طبق گفته دوستم که روانشناسه می گفت تعادل روانی نداره. من نمی دونم واقعا نمی دونم. با صدای بوق تاکسی و پشت بندش صدای کلفت و دو رگه ای که می گفت خانم حواست کجاست وسط خیابونی! به خودم اومدم…
وای خدا من با چادر امامزاده اومدم چه راحتم دارم راه میرم!!!! …
پنج شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵
نظرات دانلود براي کامپيوتر (PDF) دانلود براي اندرويد (APK)
دانلود رمان میوه بهشتی
mivebeheshti romankhane.ir  سایت رمان خانه رمان جدید رمان پرطرفدار 2017 96نویسنده: مریم.ط
خلاصه ای از داستان رمان:
دختری هست به نام باران که کنکور میده و در دانشگاه قبول میشه و چون شهر دانشگاه باران رشت مشخص میشه، از شهر تهران میره و با برادر و دوست برادرش هم خونه میشه، باران و همخونه شدن با برادر و دوست بردارش ماجراهایی رو به همراه داره …
قسمتی از متن رمان:
گونه های ترانه از به یاد آوردن آن روز ها رنگ گرفت و با سر حرفم را تایید کرد. اما لبخندی که تازه به صورتش روح داده بود محو شد و گفت: نزدیک به ۱۰ ماه شب و روز با هم درس میخوندیم، الحق که داداش خرخونی داری، البته تیام میگه هنوزم همون جوریه. با هم کتابخونه می رفتیم، باهم گردش می رفتیم، شوخی، خنده، منم شده بودم مثل تیام برای بردیا، اما اون برای من…
ترانه سرش را پایین انداخت و دیگه هیچی نگفت…
اروم اروم شونه هاش می لرزید. اونم هم درد من بود. به آرامی بغلش کردم و اون در آغوشم میگریست، اما چرا من همیشه برای همه باید آغوش باشم تا بگریند. پس من چی؟ من برای کی خودم را خالی کنم؟
ساعت گوشیم که برای نماز گذاشته بودم به صدا درآمد. باورم نمی شد.
اذان صبح را هم گفته بودند و ما هنوز بیدار بودیم.
ترانه را از خودم جدا کردم و گوشیم را خاموش کردم و گفتم: ترانه میای با هم نماز بخونیم؟
_ نماز؟
_ اره، پاشو با هم بخونیم، میخوام انرژی بگیرم تا حالا من برات درد و دل کنم!
_ مال من از داداش جنابعالی بود، تو را کی درد داده؟
جوابش را ندادم و به سرویس داخل اتاقم رفتم. کوبید به در و گفت: هوی، بد جنس، بهت میگم تو را کی درد داده؟
وضوم را با آرامش خاطر گرفتم و خارج شدم. ترانه از فضولی در حال انفجار بود وهی این پا اون پا می کرد. چادر نمازم را به سرم انداختم و دستام را کنار گوشم گذاشتم و گفتم: داداش تو…
سریع قامت بستم تا اجازه سوال پرسیدن را بهش ندم. وسط نماز داشتم از خنده غش می کردم. دیگه هیچ صدایی از ترانه نمی آمد. نمازم را خواندم و برگشتم به سمت ترانه تا چادر را به اون بدم که دیدم همونجوری ایستاده و به نقطه ای خیره شده …
چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۵
نظرات دانلود براي کامپيوتر (PDF) دانلود براي اندرويد (APK)
دانلود رمان روشنایی مثل آیدین
roshanaiimesleaidin romankhane.ir  سایت رمان خانه رمان جدید رمان پرطرفدار 2017 96نویسنده: هانیه وطن خواه
خلاصه ای از داستان رمان:
به گذشته نگریستن شده است عادت این روزهایم…
نگاه که می کنم می بینم…
تو به رویاهایت اندیشیدی…
من به عاشقانه هایم…
تو انتقامت را گرفتی…
من تمام نیستی ام را…
بیا همین جا تمامش کنیم….
بیا کشش ندهیم…
بیا و تو کیش شو…
می آیم و مات می شوم…
و تو را به خیر می سپارم…
خودم را به سلامت…
دختری که با تمام از دست رفته هایش شروع به سازش می کند…
قسمتی از متن رمان:
لیوان چای را به دستم سپرد.
از گوشه چشم می شد زیرنظرش داشت.
از همان اولین بار که دیدمش، رفتارش مثل کف دست بود.
– خوبی؟
– چرا باید به نظرت بد باشم؟
دستم را فشرد.
یک ماهی می شد که این قسم محبت های زورکی را به ریشم می بستند. من که مشکلی نداشتم. پس چرا تمامش نمی کردند؟
دستم را کشیدم و قدمی سمت پنجره برداشتم.
باران تند شهریور هم رخوتم را به هم نمی زد.
این باران حتی من را به حیاط هم نمی کشاند.
چقدر همه چیز خاکستری شده بود.
زنگ تلفن نگاهم را از چراغ کم سوی کوچه گرفت و پرستو گوشی را میان دستش فشرد و گفت: بیا جواب بده، مامانت نیست.
گوشی را به گوشم چسباندم.
بی شک امشب می مُرد.
– بگو می شنوم.
همیشه دردهایش را می شنیدم.
– بیا پایین.
همین و دیگر هیچ.
پرستو را با نگاه پر سوالش تنها گذاشتم. می دانست نباید به کسی بگوید همراه او هستم. می دانست باید بگوید با آرام بخش به خواب مرگ رفته ام.
مانتو را تن زدم، شال روی سر کشیدم. کیفم را دست گرفتم و…
مهم بود که رژ لب نداشتم، پوزخندی حرام خودم کردم.
دل خوش به من می گفتند دیگر. مگر نه؟
ماشین همایون کمی آن طرف تر پارک بود. چقدر هر دومان سر به سر همایون گذاشتیم برای این هدیه قبولی در دانشگاه. آن هم کجا؟ آزاد شیراز.
در ماشین را باز کردم و کنارش نشستم. نگاهش نکردم. ندیده می توانستم میزان خرابیش را درک کنم.
– چطوری؟
لحنش سرد بود.
– دقیقا نهمین نفری هستی که از صبح این سوالو می پرسه، به نظرت باید چطور باشم؟…
سه شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۵
نظرات دانلود براي کامپيوتر (PDF) دانلود براي اندرويد (APK)
دانلود رمان هم بالین دلم باش
hambalinedelambash romankhane.ir  سایت رمان خانه رمان جدید رمان پرطرفدار 2017 96نویسنده: آزاده بنی اسدی
خلاصه ای از داستان رمان:
گاهی اوقات یه کار کوچیک، یه شیطونی که به نظر خودت کوچیکه. خواسته ی دلته، یهو میبینی همون کار کوچیک، همون شیطونی نه فقط خودت، بلکه خیلیا دیگه رو هم درگیر میکنه. روال زندگی یه آدم دیگه به خاطر همون کاری که به نظر خودت کوچیک بود مختل میشه، شاید تو پای کارت بمونی، اما اونی که قربانی شیطنت کوچیک تو شده، تورو میبخشه؟
داستان من هم درمورد یکی از همین کارای کوچیک و شیطنت هاست…
قسمتی از متن رمان:
کنارش نشستم و در آغوش کشیدمش.
– یه نهار درست کردن که گریه نداره، داره؟ گفتم که خودم بهت کمک میدم.
سرش را بالا گرفتم و اشکش را به آرامی پاک کردم.
-پاشو خانوم کوچولو. حیف این اشکات نیست؟ گریه کنی می خورمتا. پاشو عروسکم. فقط اول یه قرص به من بده…
از روی خون گوسفند رد شدیم. شهره بالای سرمون قرآن نگه داشت و مادرم اسپند چرخوند. از این برخورد دوستانه و پر محبت، کاملا غافلگیر شده بودم. پدر هنوز نیامده بود. پریشان، کنار من روی اولین مبل نشست. استرس شدیدش را حس می کردم. سعی کردم با فشردن دستش، اندکی آرامش کنم…
– خودت بهتر می دونی. خیلی وقته که فکرت تو این خونه و زندگی نیست . به من نیست. جسمت اینجاست ولی روحت… چی بگم؟!. چه جوری بگم ؟! حتی وقتایی که با هم تنهاییم، فکرت مشغوله. یه جورایی قاطی پاطی هستی. کابوسات زیاد شدن. تو خواب حرف میزنی .
دوشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۵
نظرات دانلود براي کامپيوتر (PDF) دانلود براي اندرويد (APK)
دانلود رمان همیشه یکی هست
hamisheyekihast romankhane.ir  سایت رمان خانه رمان جدید رمان پرطرفدار 2017 96نویسنده: mehrsa_m
خلاصه ای از داستان رمان:
دختری که برای گذروندن زندگیش تو جامعه پر از مشکل و فساد مجبور شده احساست دخترونشو تو خودش سرکوب کنه و روز های سختی رو پشت سر گذاشته است. زندگی اتفاقاتی رو پیش روش میذاره که کمی از مشکلات دورتر میشه و کم کم احساسات دخترونه خودشو پیدا میکنه و همون احساساتی که یه روز ازشون فرار میکرده حالا برایش جذاب و خواستنی شده…
قسمتی از متن رمان:
ناراحت بودم. ته دلم واقعا میسوخت. از این همه توهینی که بهم کرده بود. حالا که یکم به سر و ریختم رسیده بودم دیگه اشکال نداشت جلوی مهموناش ظاهر بشم. چشمام میسوخت ولی جلوی خودم و گرفته بودم. من واسه ی این چیزای کوچیک ناراحت نمیشدم.
مهمون هیراد اومد. بعد از ۵ دقیقه سینی قهوه ها رو برداشتم و با قدمای محکم رفتم سمت اتاقش اول یه تقه به در زدم و بعد که صداشو شنیدم وارد شدم. مهمونش یه پسری بود تقریبا هم سن خودش. دولا شدم یه فنجون قهوه رو جلوی مهمونش گذاشتم که با یه لبخند مَکُش مرگ ما نگام کرد و گفت: متشکرم خانوم.
با اخمای در هم فقط سر تکون دادم. کنار میز هیراد رفتم فنجون دیگه رو روی میز گذاشتم. بوی خوبی میداد انگار دلم میخواست هی نفس بکشم. ولی خودم و خونسرد نشون دادم. هنوز اخمام تو هم بود. نگاهشو بهم دوخت و زیر لب گفت: مرسی.
برای اونم سری تکون دادم و از کنارش رد شدم. وقتی برگشتم تا در اتاق و ببندم دیدم که هنوز نگاهش به منه. اخممو غلیظ تر کردم و در و بستم. داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم هوز اخمام تو هم بود. بدجور دلم ازش گرفته بود . هیچ کس منو آدم حساب نمیکرد ولی اون بد تر از همه بهم توهین میکرد.
سها گفت: سُرمه.
بی توجه از کنارش رد شدم دوباره شنیدم که گفت: سُرمه.
بازم همینطور رد شدم یهو گفت: بلبل خان.
سرم و برگردوندم سمتش و گفتم: کاریم داشتی؟
اخماشو تو هم کرد و گفت: مگه تو سُرمه نیستی؟
۱ ساعته دارم صدات میکنم. بی حال گفتم: شرمنده عادت ندارم.
سری تکون داد و گفت: عمو رحیم اومد کارت داشت گفت وقت کردی یه سر بری اتاقکش.
با خوشحالی گفتم: اِ؟ مگه اومد؟
– آره انگار تازه رسیده .
– خدارو شکر شبا خیلی ستم بود تو این ساختمون تنها خوابیدن.
چند دقیقه رفتم پیش عمو رحیم و برگشتم. طفلی برام سوغات آورده بود. همه رو گذاشتم تو اتاقم و دوباره برگشتم بالا. مهمون هیراد داشت میرفت جلو در کم مونده بود با سر برم تو شکمش…
یک شنبه ۹ آبان ۱۳۹۵
نظرات دانلود براي کامپيوتر (PDF) دانلود براي اندرويد (APK)

0 لایک
0 تا کنون ثبت شده است
دانلود آهنگ شاد

Copyright © 2016 All rights Reserved

"دانلود جدید 96 – وی آر 3"download